بهـ نامـ او
چند صباحی استـ کهـ ویرانـ شدمـ
خرد، و بی هیچـ نگهبانـ شدمـ
ای غزلـ هر شبـ و هر روز منـ
ساز مرا بنگر و اینـ سوز منـ
دستـ مرا گیر بشو همسفر
جز دلـ منـ دلـ بکنـ از هر نفر
باز خیالتـ بهـ خیالمـ سپار
بذر خوشی را بهـ دلـ منـ بکار
ای نفسـ جاری خورشید گاهـ
دیدهـ ی منـ را بنمایانـ تو راهـ
نور تویی! دیدهـ ی منـ روشنـ استـ
کامـ تویی! هستـ دلمـ مستـ مستـ
فاصلهـ از واژهـ ی منـ کمـ نما
اینـ دلـ منـ یکـ دلـ بی غمـ نما
پـ.نـ: مفتعلنـ مفتعلنـ فاعلنـ
ϰ-†нêmê§ |